خرید بک لینک
رسیور را که عوض کردم،کلی کانال جدید برای من باز شد که هفت،هشت تا را فعلا چک کرده ام و راستش یکی از یکی بدتر و مزخرف تر.واقعا به نظر می رسد دیگر هیچ مطلب کاربردی و به دردبخوری مجانی به مردم نشان داده نمی شود و گشتن دنبال پیدا کردن یک موضوع جالب و جذاب در این کانال های مجانی مثل گشتن دنبال سوزن در انبار کاه است.اما،یک شبکه دارم به اسم Gem classic که همین الان باز کردم و دارد یک کنسرت نشان می دهد از امل ساین خواننده ترک در تهران.سال اجرا را ندیدم.اما قطعا قبل از انقلاب است و حداقل چهل و چهار سال قبل.با اینهمه،همه چیز آنقدر مرتب و شیک و درست و حسابی است که انگار همین امروز است.از صدای خواننده که عالی است تا نحوه اجرا و لباس و آرایشش و گروه نوازندگان و سالن و آدم های حاضر در سالن آنقدر شیک و تر و تمیز است که وجدانا اگر کیفیت فیلم پایین نبود،هر کسی فکر می کرد این اجرا همین امروز اتفاق افتاده است.با این تفاسیر آیا می شود اسم کلاسیک را روی آن گذاشت؟ از نظر من می شود.زیرا این کنسرت واقعا زنده است و مگر معنای کلاسیک چیزی غیر از همیشه زنده بودن است.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 11:39

خود من ده روز پیش بصورت آنلاین وقت دکتر گرفته بودم و جا دارد اینجا یک تشکر عرض نمایم خدمت صاحب اینترنت.زیرا به لطف آن من فقط یک ساعت و ربع منتظر ماندم و از دیگران خبر ندارم که چقدر منتظر مانده بودند.اما مطب دکتر کیپ تا کیپ پر از آدم بود و همه هم خسته و بی حال و کلافه بودیم.این وسط یک خانم جوان سانتی مانتال آمد پیش منشی و وقیحانه درخواست کرد اجازه بدهد بدون نوبت دکتر را ببیند.آقای منشی که هیچ شباهتی به تیپیکال منشی ها نداشت خیلی مودبانه و محجوبانه گفت:- نمیشه خانم- فقط یک دقیقه وقت دکتر رو می گیرم- آخه وقت ندارید- نمی خوام ویزیت بشم.فقط می خوام یک قرص رو برام عوض کنه- آخه اینجا مریض ها به نوبت ویزیت میشناینجا را باید توضیح دهم که احساس کردم آن خانم گرگی است در لباس بره.چون با حالتی که کاملا مشخص بود خودش را به حماقت زده است و در اصل رذالت بود،مثل کسی که می تواند یک لطفی در حق همه کند گفت:- از نظر من اشکالی نداره حتی اگر بین مریض ها بفرستیدم داخل!نوبت من شد و از نتیجه خبر ندارم که چه شد.اما، من اگر کاره ای بودم سامانه ای اختصاص می دادم برای شناسایی کسانی که فکر می کنند تافته جدابافته هستند و فقط خودشان کار دارند و مشکل دارند و عجله دارند و بقیه بخاطر جشن و رقص و پایکوبی می روند مطب دکتر و دادگاه و کلانتری.بعد چکار می کردم؟یک مشق صد روزه به آنها می دادم که هرشب و به مدت صد شب صد بار بنویسند:- قسم می خورم دیگر پفیوز نباشم و نوبت خود را رعایت نمایم.فیلم: درخششنظر: وااااو عجب فیلمی جذابی بود. اول باید بگویم که این فیلم در ژانر وحشت است و احتمالا علت ذوق زدگی من روشن شد.اما جدا از شوخی فیلم واقعا معرکه است.من فکر می کردم خیلی قدیمی باشد ساخت ۲۰۰۰ به بعد است.اما وقتی فهمیدم فیلم در

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 11:39

این به هیچ عنوان تعریف از خود نیست.واقعیت است و من واقعا آموزه های سارا در مورد جدا کردن هندوانه خوب و خوشمزه را یاد گرفته ام و غیر از تشخیص صدای مخصوصی که بعد از کوبیدن دست روی هندوانه باید شنیده شود،بقیه موارد را صد در صد از حفظ هستم.مثلا می دانم خطوط روی هندوانه باید پهن باشد و اگر هندوانه بی خط باشد باید یه شهود تکیه کرد که خود سارا از من خواسته است این کار را نکنم.زیرا با اینکه خودش حتی بدون وجود خط هم قادر به تشخیص هندوانه شیرین و خوشمزه است، انجام این کار را به علت ریسک بالایش به هیچ کسی و مخصوصا من توصیه نمی کند.اما خوب بر خطوط پهن روی هندوانه و رنگ سبز تیره آن تاکید دارد و البته صدای تلپی که باید از هندوانه در بیاید.همان اول گفتم که این آخری را هیچ رقمه یاد نمی گیرم.اما،بدبختی اصلی این نیستاین است که که هنگام خرید هندوانه من هیچ وقعی به دیگر اندوخته های علمی ام نمی نهم به عبارتی مشکل از یادگیری نیست از اجراست. یعنی من هر بار، شانسی و از روی بخت و اقبال یک هندوانه انتخاب می کنم و اگر قرار باشد شانس تابستان امسالم را ضریبی از تعداد هندوانه های سالم و خوشمزه ای که خریده ام، بدانم،باید عرض کنم به عدد صفر خواهیم رسید دوستان.اول توضیح بدهم که چرا از آنهمه دانشی که سارا با خون دل به من یاد داده است استفاده نمی کنم به دو علت عجیب که اولی به درونگرا بودن من برمی گردد و دومی به دمای هوا.یعنی چون درونگرا هستم حوصله حرف زدن با صاحبان هندوانه را ندارم و تنها قصدم این است که هر چه سریعتر یک هندوانه بردارم و بزنم به چاک.در نتیجه فرصتی برای چک کردن آن موارد ضروری باقی نمی ماند.علت دوم هم اظهر من الشمس است و توضیح لازم ندارد.هوا گرم است و درجه حرارت خیلی بالا است و خوب مگر یک آدم

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 11:39

پیاده رویِ دیروز من زیر آفتاب نیم ساعت هم نبود.البته ساعت بین نه و نیم تا ده صبح بود و بعدش هم که نیم ساعتی رانندگی کردم.اما،آنچنان گرمازده شدم که از لحاظ حال و انرژی صد رحمت به پیشی عمو جواد.یعنی هم انرژی ام کلا افتاده بود.هم سرم گیج می رفت و حلقه دور چشمانم درد می کرد و هم ضعف و تهوع داشتم.این وسط یهو در گلویم هم شبیه سرماخوردگی احساس عفونت می کردم.راستی احساس انفجار جمجمه بر اثر فشار رگ ها را هم داشتم.خلاصه که احساس می کردم تبدیل شده ام به تنوری که از خودم گرما متصاعد می کنم.اتقاق جالبی و جدیدی هم در این بین افتاد و آن قطع شدن ارتباط عصبی بین معده و مغزم بود.این قلم واقعا حیرت انگیز بود و برای اولین بار به آن دچار شده بودم.یعنی احساس ضعف می کردم و به اندازه دو برابر همیشه غذا می خوردم و هنوز بشقاب را کنار نزده،احساس گرسنگی برمی گشت.سیر نمی شدم و جدا داشتم شاخ در می آوردم که چطور ممکن است یک آدم فقط برای صبحانه هم کباب بخورد و هم پنیر و مربای آلبالو( آنهم به مقدار زیااااد) و باز هم گرسنه باشد؟ باید عرض کنم جواب سوال را نمی دانم و حدسم همان قطع شدن ارتباط عصبی معده و مغز است.اما این مسئله باعث شد تا حدی آدم های سنگین وزن را درک کنم.طفلکی ها شاید خودشان هم نمی خواهند غدا بخورند و لازم هم نباشد کالری به بدنشان اضافه کنند،اما، چون مغزشان دستور سیری صادر نمی کند،احساس ضعف کاذب می کنند که این احساس منجر به خوردن بی رویه می شود. باید یادآوری کنم من در حال نوشتن تفکرات خودم در حالت گرمازدگی هستم و این افکار ممکن است درست نباشد که ایرادی ندارد چون من دکتر نیستم و تازه اگر هم بودم یک دکتر بودم در حالت هذیان و حرف هایم اعتباری نداشت.چیری که می خواهم اشاره کنم مغز است که در هیچ حالتی

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 17:13

قسمت خیلی خوب کوهنوردی،پیدا کردن میوه های وحشیه که هم خیلی خوشمزه هستن و هم معمولا خوشگل و خوشرنگ و جذاب.(قسمت بدش هم که دیدن مار و ایناست)تمشک میوه ایه که این روزها توی مسیرم پیدا میشه و با اینکه خیلی خار داره و چیدنش سخت و همراه با زخم و زیلی شدنه،من همه مهارتم رو بکار می برم و تمشک های سیاه رو می چینم.داشتم تمشک می چیدم و خودم هم می دونستم این کار چه شانس رمانتیک و منحصربفردیه.واسه همین همه عصب هام مخصوصا بر و بچ چشایی با هم جشن گرفته بودند و خوش می گذروندند.یهو یه خانمی از کنارم رد شد که خیلی عجیب بود.چون اون مسیر که خیلی هم کوتاه هست مسیر اصلی نیست و فرعیه و خیلی به ندرت کسی از اونجا رد میشه.خلاصه خانم گفت:- خسته نباشی خواهری!- مرسی- میشه بگی این دستکش ها رو از کجا خریدی؟خندیدم و گفت:- اینا؟ خودم درستشون کردم!خندید و گفت:-واقعا؟ از دور دیدم دستات خیلی آزاد و راحته تعجب کردم!◇عرض شود که این دستکش یک دستکش نخ و معمولیه که سی هزار تومن خریدم.بعد اومدم خونه و قسمتی رو که کف دست رو می پوشونه رو قیچی کردم برای استفاده از ویتامین D که خیلی کم دارم.یعنی الان دستکش همون دستکش هست فقط کف دستش پارچه نداره و پوست به راحتی می تونه ویتامین D رو جذب کنه.این هم از خلاقیت ذهن بازیگوش من!◇ تقریبا سه هفته ست دارم دنبال چند تا فیلم با موضوع روانشناسی قرن نوزدهم می گردم برای درک درست اوضاع اجتماعی مردم قرن نوزده اروپا.از جمله فیلم آگوستین که سال ۲۰۱۲ ساخته شد.اما،هیچ جا نبود که نبود.بیخیال شدم تا اینکه امشب که داشتم فیلم های توی کتابخونه رو نگاه می کردم چشمم افتاد به یک دی وی دی به اسم ALICE GRACE.اصلا یادم نیست کی این رو خریدم.مخصوصا که سریال بود.به هر حال یک قسمت رو دیدم و فک کن چی؟ داس

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:16

کبودی بزرگی را که کمی بالاتر از زانویم بود به خواهرم نشان دادم و گفتم:- ببین من دلیل خیلی از زخم و کبودی هام رو یادم نیست.اما این یکی رو کاملا یادمه.هفته پیش با زانو خوردم به لبه میز آرایشم و درد مختصری رو احساس کردم.فرداش به اندازه نصف کف دست،پام کبود شد که قشنگ هم بود و درد نداشت. الان هم که داره به زردی می زنه البته قشنگ نیست.اما همچنان بدون درده!-کمی بیشتر مواظب باش خوب!- همین رو می خواستم بگم.من مواظبم ولی این زد و خوردها اجتناب ناپذیره.از هفته پیش که اون ضربه ساده این کبودی عمیق رو به وجود آورد به این نتیجه رسیدم همه دست و پا و سر و کله شون به در و دیوار می خوره.فقط در بعضی ها رد زخم ها نمی مونه یا کم می مونه و زود خوب میشه و در بعضی ها مثل من اینجوری میشه که می بینی!- بد جور هم شده.باور نمی کنم که درد نداره!-واقعا درد نداره و نباید این شکلی هم می شد.فکر می کنم اگر این اتفاق واسه تو می افتاد پوستت حتی قرمز هم نمی شد!اینجا خواهرم بر آشفت و گفت:- منظورت اینه که پوست من کلفته؟- نع!- چی نه! خوب داری همین رو میگی!- من فقط گفتم دلیل اینهمه زخم و زیلی سربه هوایی من نیست، مدل پوستم اینجوریه که با کوچکترین ضربه ای سیاه و کبود میشه!خواهرم راضی نشد و اصرار داشت که من دارم دیگران را به پوست کلفتی متهم می کنم.ولی وجدانا من فقط داشتم از سر به هوا نبودن خودم دفاع می کردم.این زخم و سوختگی و کبودی ها دارد کار دستم می دهد و من را یک آدم حواس پرت معرفی می کند که بیشتر توی آسمان سیر می کند تا زمین.مثلا همین دور روز پیش که سارا اینجا بود اجازه کات کردن هندوانه را به من نداد و با خونسردی چاقو را از دستم گرفت و گفت:- بده من! الان میزنی خودت رو ناکار می کنی!◇ فیلم: یک لطف سادهنظر: تا حدی سرگ

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:16

هر مطلب جالبی را که در اینستاگرام می بینم برای سارا می فرستم و سارا هم بی برو برگرد همه را لایک می کند که اگر هم لایک نکند مهم نیست.چیزی که مهم است این است که کامنت منفی ندهد.تا حالا هم کامنت منفی نداده است مگر یک بار که در پای یک پستی که در مورد یک سلبریتی بود و برایش فرستاده بودم، برایم نوشت:- خوب حالا من چه کار کنم؟عرض شود که بعد از آن حدود سه ماه هیچ مطلبی نفرستادم و نمی دانم چه شد که دوباره افتادم روی دور مطالب فرستادن و این بار سارا چنان توبه گرگی کرد که بلااستثنا همه پست ها را لایک می کند و گاهی هم گل می گذارد حتی اگر در مورد کارداشیان ها باشد.منظورم این آست که من برای سارا زیاد مطب می فرستم.خیلی زیاد و بابت این کار متاسف نیستم؟ باید باشم؟چرا؟خوب این ها مقدمه بود.اصل ماجرا این است که امروز سارا گفت:- دیروز یک پست خوب فرستاده بودی؟- من همیشه پست های خوب می فرستم!- می دونم. واقعا دستت درد نکنه!و من می دانم از نود درصد مطالبی که می فرستم خوشش نمی آید؟ پس چرا می فرستم؟ نمی دانم.اصلا بخاطر پیدا کردن جواب این نمی دانم ها بود که آن دوره روانشناسی را خریدم.اما،فعلا به هیچ نتیجه ای نرسیده ام.اما،تصمیم گرفتم دست از فرستادن مطالب برای دوستانم بردارم که خود این تصمیم ممکن است به شنیدن آن دوره ارتباط داشته باشد.یعنی روانشناسی اینطوری عمل می کند!◇ سارا در جایی خوانده است که دنیا سرد و تاریک است و داشتن یک دوست در این دنیا شبیه داشتن شمعی است در کنارت که مسیر را روشن می کند.( منظورم این است که سارا از این مطالب می خواند و می فرستد و آنوقت من انواع جک، شعر، پزشکی و سلبریتی را برایش می فرستم و خوب حق دارد گاهی آمپرش بپرد)◇ فیلم:اسپایدر 2002نظر: به طرز عجیبی جالب بود. (W

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:16

پنج،شش سالی می شود که من و سارا می خواهیم برویم استانبول.اما،این تابستان واقعا تصمیم مان جدی است و اگر سنگی،چیزی از آسمان نبارد قطعا خواهیم رفت.البته به شرطی که وام سارا واریز شود و قسمتی از آن را به من قرض بدهد.خلاصه که منتظر واریز وام بودیم و برنامه این بود که تا وام واریز شد بلیط بگیریم.البته همچنان منتظر هستیم.در این شرایط انتظار که لعنت بر آن باد زیرا واقعا انتظار بدترین موقعیتی است که آدم می تواند در آن قرار بگیرید.اه چقدر انتظار!خلاصه که در چنین شرایطی چند شب پیش سارا خواب می بیند در مرز باشماخ است و اجازه ورود به او نمی دهند.صبح بیدار می شود و می رود سراغ پاسپورتش و تازه یادش می آید پاسپورتش اعتبار ندارد.عکس پاسپورت را برای من فرستاد و به من توپید که اصرار من بر کشک و پشم بودن خواب ها بسیار بیخود است و شاهدش هم همین خوابی که او دیشب دیده است.دست سارا را خواندم داشت از تاکتیک حمله استفاده می کرد بجای دفاع.اما من متلک های مورد نیاز را به او که اصرار داشت هر چه زودتر برویم سفر انداختم و سفارش کردم در اولین فرصت برود دنبال تمدید پاسپورت.امروز رفته بود و در آنجا یک پیرزن باکلاس دیده بود که مثل سارا آمده بود دنبال تمدید پاسپورتش.- پیرزن خیلی باکلاس بود.از اینا که هی میگن خیلی ممنون.تشکر می کنم!- خوب؟- هیچی خانمه ازش پرسید که آیا شوهر داره؟ که داشت.بعدش گفتند شوهرش باید اجازه تمدید پاسپورتش رو بده!- واقعا؟- آره.اجازه کتبی شوهرش رو هم آورده بود.اما قبول نکردند و گفتند باید بره دفتر خونه!-وااااا!- آره پیرزن بدبخت هم می گفت آخه من توی این سن پا دارم برم دفترخونه؟ بعد خانم هم جواب داد:- ما چه کار کنیم؟ شوهر داری دیگه!- شوهرم از خودم بدتر از دست و پا افتاده!- آخرش چی شد؟- برا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:04

حتی اگر حق انتخاب محل زندگی به من حق داده می شد،باز هم همین منطقه را برای زندگی انتخاب می کردم.چرا؟بخاطر توت فرنگی و زردآلو.توت فرنگی که محبوب قلب همگان است و تعریف لازم ندارد.اما،زردآلو چون انواع مختلفی دارد و همه نوع هایش هم به خوشمزگی آن ابر زردالوهایی نیست که مد نظرم من است،کمی بیشتر توضیح لازم دارد.اولا که زردآلوهای درشت با رنگ زرد لیمویی و هسته شیرین که به شکل یک دایره کج و کوله هستند، خوشمزه تر هستند.آن کشیده ترها خیلی شیرین هستند که با طبع من نمی خواند.اما ابرزردالوها کم شیرین هستند و حتی گاهی ته مزه ای از ترشی را با خودشان دارند.حالا،خود زردآلو به کنار،هسته اش صد برابر خودش خوشمزه است.مخصوصا با این رسپی که از من از مامان یاد گرفته ام و مخصوص مردم این منطقه است به هر حال:اول هسته های زردآلو را شکستم و بعد مغزهای زردآلو را داخل یک کاسه آب نمک رقیق انداختم و بعد از چند ساعت و وقتی که پوست اول مغزها خودش کنده شد و یا به راحتی قابل کنده شدن شد،مغزها را خوردم و احساس کردم در جای درست و زمان درست در حال خوردن خوشمزه ترین خوراکی روی کره زمین هستم.◇ این رسپی فقط برای مغزهای خام قابل اجراست.من فقط مغز زردآلو و گردو را دیده ام که به این روش تهیه می شود.◇ مغز زردآلو اسنک همیشه در دسترس دوران کودکی من و سارا بود و آنقدر هسته زردآلو شکسته بودیم که یاد گرفته بودیم با چه زاویه ای باید هسته را بشکنیم تا مغز خرد نشود و صحیح و سالم برود زیر دندان هایمان.◇ هسته زردآلوی تلخ هم با یک روشی که مادر سارا استاد آن است،شیرین می شود.بچه که بودیم این اسنک را هم خیلی دوست داشتیم.◇ فیلم: The unforgivable( نابخشوده)نظر: فیلم خوبی بود.(من بازی های ساندرا بولاک را خیلی دوست دارم.) (

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:04

عمو جواد،دایی _مادر _آقای احمدی بوده است که همکار ما است.دایی جواد که معلوم نیست چرا عمو صدایش می زده اند دو تا خصوصیت داشته است که یکی از آنها خوب بوده است و یکی بد.اول خصوصیت خوب را می نویسم:عمو جواد یک پیشی داشته است به اسم پیشی!و خصوصیت بد:عمو جواد معتاد بوده است و هر بار بعد از مصرف مواد مخدر فوت می کرده است دور سر پیشی و در نتیجه پیشی بدبخت را هم معتاد کرده بود!پیشی معتاد به محض دور شدن عمو جواد حتی به مدت یک روز آنچنان به حال زاری می افتاده است که حتی نمی توانسته است میو میو کند.آقای احمدی ادامه داد:پیشی بیچاره بی حال یه گوشه می افتاد و تکون نمی خورد تا اینکه عمو جواد برمی گشت و دوباره فوت بارانش می کرد!بعد رو به ما که همه از شدت گرما توی صندلی هایمان وا رفته بودیم گفت:- شماها رو که دیدم یاد پیشی عمو جواد افتادم!یکی از آقایان که رئیس هم بود با تشر گفت :- بجای این حرف ها چهار کیلو میوه می خریدی و با یه لیوان شربت سرد می ذاشتی روی میز!آقای احمدی با قیافه لطفا از من تشکر کنید گفت:- میوه خریدم براتون.الان میگم کمال بیاره و بدار روی میزها!بعد کمال آمد و با میوه های سرد هم آمد که خوب بودند و تا حدی گرما را قابل تحمل کردند.البته نه زیاد.یعنی در حدی که بعد از خوردن میوه ها اگر پیشی عمو جواد بودیم می توانستیم میو میوکی بکنیم.◇ هر کاری کردم نتوانستم هیچ فیلمی را دانلود کنم.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:04

یک مهمان ناخوانده بدتر از یک تاتار است.

الکساندر پوشکین

از کتاب دختر سروان

◇ حدس می زنم پوشکین درونگرا بوده باشد.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 14:06

فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی با نوع تفکر حاکم بر جامعه روانشناسی در قرن نوزدهم برای من آنقدر جذاب بود که من تصمیم گرفته ام این فایل ها را یک بار دیگر گوش بدهم و بعد جدیدترها را گوش بدهم.فعلا تا اینجا فهمیده ام که روانشناسان قرن نوزدهم که یکی از آنها فروید است ساختار مغز را شبیه سیم کشی می دانسته اند با یک جریان ثابت که در نورون ها جریان دارد و مثلا علت هیستری را خاموش شدن جریان در یک بخش مغز تصور می کردند که به حرکت در قسمتی از بدن منجر می شده است بخاطر ثابت بودن مقدار جریان.و اینکه خاطره بار هیجانی دارد و می تواند از آن جدا بشود و بر خاطره دیگری سوار شود و از این دست مطالب جذاب.خلاصه که از انتخابم بسیار راضی هستم و تنها موردی که در مورد فروید توی ذوقم زد این بود که فروید بسیار قهرو بوده است و تا تقی به توقی می خورده است قهر می کرده است و می رفته است دنبال کارش.هیچ افتخاری برای من ندارد که بگویم این خصوصیت فروید را من هم دارم و اصلا علت گوش دادن هایم به این فایل های روانشناسی و مخصوصا خرید این مجموعه تقریبا گران اصلاح مشکلات رفتاری خودم از جمله یافتن علت زود قهر کردن هایم بود!◇ فیلم: تابستان گذشته(last summer)نظر:

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 3:46

از جمله نشانه های کم تر مهم بالارفتن سن علاقه نداشتن به شنیدن موزیک های جدید است و مزخرف و بی معنی و باعث سردرد دانستن آنهاست در هنگام شنیدشان.من این مشخصه را تمام و کمال دارم.ضعیف شدن چشم ها و بی اعصاب شدن و کم انرژی بودن هم قابل تیک زدن هستند.فعلا هنگام بلند شدن از زمین کمرم درد نمی کند و زانو درد هم ندارم و کر هم نشده ام خوشبختانه.اما احساس فسیل شدن را مخصوصا در اداره دارم.همچنین این موهای سفید و استفاده از کلمات متفاوت تری با آنچه که جوانان استفاده می کنند و البته فوت کردن دو نفر از هم سن و سال های خودم در همین دو روز گذشته بر اثر سکته قلبی در خواب باعث شده اند جدی جدی با خودم زمزمه کنم:جوانی هم بهاری بود و بگذشت!آه چه زمزمه ای ! فکر کنم شعر از باباطاهر است.راستش من فقط آمده بودم که به علائم کم تر مهم پیری، اهمیت ندادن به رویداد مهمی چون المپیک را هم اضافه کنم و نمی دانم این ذهن پفیوز چطور به آن زمزمه افسرده کننده رسید!◇ فیلم: درخشش ابدی یک ذهن پاکنظر: ایده فیلم جالب بود.اما این ایده راهم من داشته ام و هم ادم های خیلی زیادی در اطرافم.اصلا احساس می کنم این ایده را همه آدم ها دارند.در مجموع فیلم بدی نبود.اما به نظرم زیادتر از حد از آن تمجید شده است.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 3:46

بعد از این من این جمله معروف را که طلا سرمایه است را کلا از ادبیات گفتاریم حذف خواهم کرد.کجا سرمایه است؟من هر بار- همیشه نه- که واقعا پول لازم داشته ام و طلایی را برده ام برای فروش با چنان برخورد نامحترمانه ای روبه رو شده ام که دلم خواسته است به طلافروش یادآوری کنم که درست الان طلا فروش است ولی در واقع همان کنگر فروش است.بی ادب های لاابالی!کوتاه شده متن بالا این است که طلایی را برده بودم برای فروش وهیچ کسی آن را نمی خرید آنهم در این آشفته بازار.در نتیجه از عصر تا الان ده بار آن پیراهنی را که دیده ام و دلم می خواهد بخرم را نگاه کرده ام و آه کشیده ام.پیراهن ترکیب دو رنگ سبر تیره و یواش است و من هم که کشته و مرده رنگ سبز.البته طرح و دوخت پیراهن هم عالی است.یعنی حتما می خریدم اگر پول داشت!◇ از کائنات محترم خواهشمند است از هر طریقی که صلاح می داند دو میلیون و ششصد و پنجاه هزار تومان به حساب من واریز بفرماید.قبلا از همکاری بر و بچ مسئول و گردانندگان دست و دل باز کائنات محترم سپاسگزاری می نمایم!◇ پول هایم را تتر خریده ام و اپلیکیشن فروش تتر برایم دانلود نمی شود.از مربی هم نمی توانم بگیرم چون معامله را تا پایان دوره قدغن کرده است.◇ فیلم: نامه های کوچک شریرانه◇ نظر: خوب بود.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 3:46

من نمی داند چرا چشم هاحرف می زنند؟حالا جهنم حرف هم بزنند.اما دیگر چرا اینقدر بد حرف می زنند؟.بعنی این دو تا یا حرف نمی زنند یا اگر حرف بزنند در بیشتر مواقع کلمات را در غلافی از آتش شلیک می کنند و مثلا در برابر شنیدن این جمله:- با چای پوستم سوخت.چشم ها جواب می دهند:- واااا مگه چای هم پوست رو می سوزونه؟و بدین ترنیب طرف مقابل را که در این مورد خاص خودم باشم از چای بدتر می سوزانند.البته این فقط یک مثال بود که بخاطر زیاد ملموس بودنش ان را نوشتم.وگرنه می شود یک مثنوی مثال آورد فقط هم در مورد حرف زدن این دو دیده.حالا چرا این را نوشتم.چون دو هفته پیش که پوستم با چای سوخته بود. چشم های ادم ها حرف های من را باور نمی کردند و در حالیکه زبانشان برایم ارزوی سلامتی می کرد چشم هایشان می فرمود:- خر خودتی؟ چای کجا اینجوری می سوزونه؟من هم این یادداشت را نوشتم تا خدمت آن عزیزان و چشم هایشان عرض کنم نه تنها چای می سوزاند و آنجوری هم می سواند که فلاسک چای هم ادم می کشد.واقعا کسی فکر می کرد چنین جنایتی از فلاسک چای بربیاید؟من که عمرا چنین فکری می کردم.اما گویا در دعوا بین دو برادر افغان سر بساط چای خوردن یکی از آنان عصبانی می شود و فلاسک را می زند پس گردن آن یکی و در کمال ناباوری طرف تمام می کند.من این خبر را که خواندم ضمن تاسف زیاد برای ان دو همسفره که یکی قربانی خشم شده است و دیگری قربانی فلاسک به تمام فلاسک هایی فکر کردم که در این کابینت و آن کابینت جا داده ام و پتانسیل غیرقابل باوری که دارند.واقعا فلاسک تو دیگه چرا؟◇ لازم به یادآوری است من با حرف زدن چشم ها مشکلی ندارم با نحوه حرف زدنشان مشکل دارم که گاهی همراه با اتش است.وگرنه اگر قشنگ حرف بزنند که خیلی از زبان هم بهتر کار می کنند.◇ فیلم: قطا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 19:05

یک شماره ناشناس روی گوشیم و افتاد و به اپراتوری وصل شد که تکرار می کرد:

"این تماس از زندان کامیاران برقرار شده است"

ضربان قلبم بالا رفت و منتظر شدم بببنم چه خبر است؟ هیچ خبری نبود خوشبختانه.تماس از طرف یکی از همکاران بازنشسته بود که به علت بدهی سالهاست در زندان است و شماره من را به جای شماره مهندسی گرفته بود که فامیلیش شبیه فامیلی من بود.

◇ فیلم: تابستان(summering)

نظر: مزخرف

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 19:05

صفحه بندی